X
تبلیغات
بارون احساس ( زِلفِشـــــــــــــــــه )
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 13:44 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


خوشبختی یعنی...
من , قلـــــــم , بارون
نشستن زیر ناودن
زُل زدن به زُلفِ پریشون آســِـــمون
بافتن تنپوش عشق با تار و پودِ احساسِ مادر
میان نوشیدن دو فنجان چای دلتنگی
در عصــــــــــــــرانه ی پاییز
بوییدن عطـــــــر پیراهن خاکی
بوسیدن جای خالی
در قابِ عکسِ چوبی
یک حس عجیب با خواب ناز
در تنگنای سنگی سیاه و آغوش نیاز
در پنج شنبه ای دهشت انگیز
یعنی همین
خنده ی سرد آبان
شعـــــــــرهای پر شور باران
مهــــــــــــــربانی های گاه بیگاهِ آدم ها
و هنوز هم تو ....
من
شادی های زیرپوستی
و باز هم تو.....
.
.
.
من
رقص بارون تو کوچه های کاهگلی
لای گلبـــــــــــــرگای خیس
سمفونی خوش مــــــــــرگ
در گذرگاه خــــــــزان
زیر قدم های بــــــــرگ
و باز هم من
پاییز ؛ کابوسِ تنهایی
و باز
پنج شنبه را دوره می کنم
کنار یک بغل شمعدانی و گلایل

و نغمــــه سر می دهم

من

,

قلــــم

,

حس غریب پاییزیم
زیر ناودون خاطره ها....................



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِـــــــــــه( دختر بارووون)- برای هبوط یک باران در تبلور زمین در فصل شعر و شبنم27 آبان92



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 17:50 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

خانه در شوقِ  خـــَــزان

پنجره

در تب و تاب است

بـــــــــرگ

آيينه ي ابريشم زرد

م‍‍ژده ي تابش هرباره ي آفتاب است

همه ابرها

بارانــــــــــــــــــــــــــــــي

چترها  باز است

آسمان شاد

جلوه اش نوراني

هر چه هست

زيباست

بويِ نابِ كوچه

عطر شعر و شبنم

صندلي چيده

گل و گلدان در بزم

فصل پاييز

قصل باران است

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم بارونيم : زِلفِشِه

تاريخ به وقت مـــــــــــــــرگ انسانيت



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 14:54 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

این امتداد روح توست

آرمیده در آسمان شهریاری غزل

در شب بی پروایی مهتاب

کنار این شب پره ی بی تاب

نگاه کن

چه خوب رقصانیده ای

ســـــاز را

نـُـت به نـُت

واژه را خط به خط

برگ را تک به تک در پاییزی ترین شبنم شب گریه های بارانی


گوش کن

گوش  کن

صدای پای لرزان مرگ را

در ئدلمرگی پاییز

ای رها شده بر دوش

امروز ترانه می شوی در گوش

فـــــــــردا

بهانه می شوی

در کوچه های شبزده ی تبریز

زیر هجوم فصل شعر و شبنم


گریه ی یکریز


/////////////////


تقدیم به روح آرمیده سجاد کهنسال گرامی

پرواز شاعرانه  : مهـــــــــر 92



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 1:22 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

می بینــَـمَت
پشت پرچینِ خیالــم
در شب بی پروایی مهتاب
.
.
.

"""" زلفشه""



در شبنم شب گریه های بی ستاره
آتش هجر تـــو
ذوب می کند
یخ احساس را
از ناودانِ خاطــره ...

به قلم بارونیم :««« زِلفِشِـه »»»





تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 1:18 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
 


 




من با تـــو حس کردم خیالِ عاشقی را
شاید ببینم شــــــــور و حالِ عاشقی را
 
یک عمـــر چشمانت محال زندگی بود
تا اینکه من دیدم محــــــــال عاشقی را
 
من دختـــــــــر بارانــــی خطِ شمالـــم
از تـــــو گرفتم خط و خال عاشقی را
 
من پرشکستـــــه در قفس افتاده بودم
دادی به من احساس و بال عاشقی را
 
در چشمه سار شبنم شب گریه هایم
اندوختم از تـــــــو زلال عاشقی را
 
آدم شده حوای دست آموز چشمت
تا اینکه دادی سیب کال عاشقی را
 
من نیمه ی تنگِ دلم گم کرده بودم
دیدم به دستان تو ؛ دالِ عاشقی را
 
من این همه راه آمدم شـــــاید ببینم
در تو فقط رنگِ وصالِ عاشقی را
 
وقتی ؛ ندارم تا طلوعِ روشنِ عشق
قسمت بکن با من مجالِ عاشقی را
 
من از هــــــزاران راه آمل آمدم تا
از تو بپرسم یک سوال عاشقی را
 


تاريخ : دوشنبه پانزدهم مهر 1392 | 1:36 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
*به نام خدای مهر و احساس *


اینجا ؛ همان جاست

همان کوچه های شبزده ی خیال من و تو

با یاس های سپید

و تک درخت بید

که ز سرمای بی باوری نمی هراسید ُ

وَ « تو » اما ؛

آن چکاوکی که هر آن ؛

دم از بهار می زد روی بوم دلتنگی..... 

اینجا ؛ همان جاست که ثانیه ها ؛ بیدارند

سیه پوش هجر بهارند

« من » اما ؛

دختــرِ  بارانـــم

زاده ی مهــر و آبانم

اهل  همین حوالی

دلتنگِ دلتنگی مهتاب

لبریز بغض بیصدا

اسیر خواهشِ آفتاب

مستم ز تمنای بوسه ای ناب

خفته دربستردردُ عشوه ی نازِ شبتاب

اینجا همان جاست

پشت پرچین خیالـَــم

خانه ای برجاست

خانه ی دوست....


* به تاریخ همین  ثانیه های بودن...*

" موسیقی احساستان ؛ بنوازد به مهر

چکاوک ؛ نغمه ی عشق خواند به شعر "

 

" زلفشه "




تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | 22:34 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)





تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 19:29 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


http://ups.night-skin.com/


چقد سخته که همه کنارت باشند ولی باز ته دلت احساس تنهایی کنی

وقتی عاشق باشی ولی کسی از دل عاشقت خبر نداشته باشه

وقتی هم که فهمید از تار عشقت برای گرمای تنش ؛ تنپوش هوس ببافه

وقتی میون این جماعت گرگ صفت نه بتونی لبخند بزنی نه اشک بریزی

که لبخندتو  مـُـهر تایید بر فاحشگی ات میدانند و اشکهایت را نیاز عشــق

وقتی به کسی میخوای بگی که چرا غمگینی ولی صدات از حنجره ی بغض آلودت بیرون نیاد

وقتی از ته دل فریاد بزنی و حتی کوهها هم انعکاس صداتو به گوش این آدم نماهای خودفروش نرسانند

وقتی احساس تنهایی , ناامیدی , گناه , پوچی روت غلبه کنه

وقتی احساس کنی تمام درهای دنیا به روت بسته شده

اون وقته که فقط میخوای بری به دورترین نقطه ی عالم و یه گوشه ی دنج پیدا کنی

و خودت باشی و خدای خودت

و آروم بمیری تو تنهایی خودت...

همین


به قلم بارونیم : دختر باروووون

« زلفشـِـه »


برچسب‌ها: غم نوشته ها

تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1392 | 13:13 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی...

خدای تشنگی زمین در زایش دوباره پاییز


آری...دوباره نبض زمین تپیدن گرفته زیر این خـِـش خـِـشِ برگها در هزار توی رنگها 
در فصل مرواریدی شعــر و شور و ترانه آنسان که چلچله ها در آخرین کوچ اقاقی سمفونی عشق سر می دهند و ترنم خوش شبنم و باران را در نمناکی صبح دل انگیز پاییزی ترین احساس بودن تو , هدیه می دهند به قاصدک خیال من و تــو تا مژده ی رویش دوباره زندگی دهد برای فـردایی بهـتر و رویایی ناب تر
تا غروب فریبایش , تماشایی ترین سکانس زندگی باشد 

ـــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِــه


*****زایش دوباره پاییزی ترین حس رویش مهــر و عشق در تبلور زمین مبارک****
      



تاريخ : جمعه بیست و نهم شهریور 1392 | 17:41 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

اي همه سرپا تا خوبي تقديم به تو(باهم خوب نبودي)

یه وقتایی میشه که  دلم  واسه یکی تنگ میشه که میدونم  کیه  , میشناسمش , دوسش دارم, ولی  نیست

نه نگاش

نه  صداش

با این که میدونه  نبودش  داغونم میکنه  ولی بازم فک میکنه  اینجوری راحت تر میتونم فراموشش کنم

اما خبر نداره  روزا به یادش بیدار میشم و  شبا به یادش میخوابم

دلم  میخواد یه جا  دور پیدا کنم تنهایی هامو اونجا حراج بذارم , زُل بزنم به چشاشو بگم 

نگاه کن این منم همون که بی تو هیچه من دوستت داشتم و دارم چرا نمیفهمی , چرا عوض شدی؟!

ولی  ته دلم  میگه اون که رفته دیگه رفته و یه جوری بهم  نگاه میکنه که انگار اصلا وجود ندارم

خردم  میکنه

میخوام  برم  سمتش  ولی خوب نمیتونم دیگه نای رفتن ندارم 

این بیقراریهام , این دلشکستن هام , این حس پوچی هر روز  داره حالمو  بد تر میکنه

   فقط میخوام برم به دوردست ها جایی که شاید تا چند وقته دیگه تو رو هم نشناسم

 , خودتو میگم.خودمو میگم.

که این همه از خودمون دوریم.


واقعا دختر بودن اینقدر تاوان داشت .....؟!


دختر بودن  یعنی تاوان پس دادن

تاوان احساسات پاک

و

آخرش 

تنهایی

و 

آرزوی مرگ داشتن


کاش لااقل اونی که باید بود کنارم  نفس می کشید

مثل بازی های بچگی چشامو  از پشت می گرفت تا نبینم بد روزگار رو

تا مثل آیینه مثل هوا حواسش بهم بود

تا شونه های گرمش

امن ترین سرپناه دلتنگی دخترانه ام بود

همین


« زِلفِشِــــه »



تمامی اشعارم دوباره  به وبلاگ سابقم انتقال پیدا کرد و اینجا فقط باروووون دلتنگیم می باره 

 رو آشیون اونی که همه عشقم بوده و رفته




تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 | 1:12 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

 عکس گل و طبیعت – عکس از گل های خشگل

 

 

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎ 

در مجالی که برایم باقی ست

در هیاهویِ اتاقی

که پرِ عطـــر خوشِ رازقی ست

می نویسم روز اول

عشـــق

الفبای زندگی ست

در کلاس عاشقی

لمس دستای لطیفت , شیوه ی دلدادگی ست

در حساب و جبر و ضرب و احتمال

عشقِ شیرین , شورِ فرهاد

حل تمرین ریاضی ست

زیر رادیکالِ چشمِ  عاشق کـُـشَـت

مجذور عشق بر بی نهایت  , آخـرِ دیوانگی ست

این همه عاشق کـُـشی ها از کلاس درس تو

شیوه ی تدریس تو , مهــر و محبت

سادگی ست

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎ 

 

جـرعه ای از بارون احساسم تقدیم به این 4 معلم عشق و محبت و انسانیت که  به ترتیب  تا ابد وامدار مهـرشانم

پدر نازنینم / معلم سفر کرده دوره راهنمایی ام / استاد جامعه شناسی سفر کرده  دانشگاه ام   که در نبودشان شده اند خدای باورها و گشته اند خاطـره ساز لحظه ها /

و

پدر همیشه مهربان و استاد نازنینم " جناب دلجوئی عزیز " که امتداد لبخند پدر مهربانم را در نگاه همیشه آفتابی  او یافته ام که با شعر به میهمانی دلها می رود

 

« زِلفِشِــــه »



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 | 1:44 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 به نام خدای همین حوالی.......


خدای قلم 

تنها همدم تنهایی  ها

 عکس گل و طبیعت – عکس از گل های خشگل

 



و سلام بر معلم.......! 

به نبض اندیشه.......

به الگوی صداقت.....

به تویی که رویای شیرین کودکی هایم بودی.......

به تویی که بی بهانه مهربان بودی.....

و امتداد لبخند مادرم را در نگاه پرشور تو به نظاره می نشستم

تویی که از میان دستانت ؛ عطر دانش ؛ عطر زندگی بر مشامم می رسید و پای تخته ای چوبی همه ی جوانی ات را ناباورانه فروختی تنها به بهای فردای روشنم.....

و چه ارزان فروختی همه داراییت را

و بهای جوانیت چه اندک بود که بی هوا چشم بسته ای بر باور فرداهایت....

بی شک لایق ستایش بودی و اسطوره ی صبر......

در این قعر زمان که زخمه بر قلم می زنند و تیشه بر دل

در سکوت خلوت تنهایی شب 

آنقدرها در هجر تو و مظلومیت قلمت گریستم که دیگر نای دیدنم نیست

آنقدرها در هیاهوی ثانیه های بی عبور 

در پس یک التهاب برجای مانده دل بی روح زمان

بر سر قرار عاشقی کردنت

سر کلاس عشق تو

پای همان تخته چوبی آمدم و قد خمیده کردم که دگر پای رفتنم نیست

آنقدر آمدم و دیوارهای ماتم زده کلاس را بوسیدم و رفتم که دگر شده محراب نمازم

کاش این چشمانم ؛ سوی دیدن داشت

تا آمدن دوباره ات را پای همان تخته سیاه خاطراتم به نظاره می نشستم که چه رنجیده و اما باشکوه در کلاس عشقبازی خاطره می ساختی با اشک قلمت که حالا این تخته ی بی وفا شده سنگ سرد سیاه افتاده بر روح خسته ات....

و لبانم طراوت بوسیدن

تا بوسه ی مهر بر دو دست خسته ات می نشاندم

و پاهایم یارای آمدن

تا اولین بودم در  بوستان دانشت و پا به پای قدم هایت راهی بهشت دانایی تو  می گشتم

ای معلم خوبم.....

ای استاد اخلاقم....

ای باغبان مدرسه ی عاشقی

دستهای پرتوانت را.....

قلب مهربانت را

لبخند دلربایت را

اشک دیدگانت را

و مهر بی پایانت را

فراموش نخواهم کرد که در سینه ی عطشان من ؛ سبو سبو مهربانی می ریختی و چه مادرانه ( به یاد معلم اول راهنمایی ) و پدرانه ( استاد دانشگاه ام ) با خوشه های شیرین و زیبای فهمیدن پذیرایم بودی و هنرمندانه می فشردی سخت ؛ گلوی ابلیس نادانی را.....

بسان یک باغبان رنجور ؛ بذر نور می پاشیدی بر کویر خشک اندیشه ام و فانوس دانش را بر بلندای قلم می آویختی برای روشنای دل تاریکم...

و من چه کودکانه بال می گشودم بر بلندای قلم ؛ فراز اندیشه ات....

از فراز این عالم دهر

از دل این تاریکی مغموم شهر

.

.

.

بدان که قداست قلمتت را با قطره قطره اشک احساسم حفظ می نمایم



تا در این قعر زمان

در هجمه هجوم بی باوری ها

در انتحار اندیشه ها

در جولانگه اندیشه های مسموم

در ورای عصیانی نامفهوم

ابر مهربانی را ببارانم بر سطر سطر این واژه ها




***********************  

به قلم بارونیم : زِلفِشِــه

به بهانه ی مهــر تقدیم به همه ی معلمان مهر و عشق و انسانیت  که تابنده تر از آفتاب می تابند بر کرانه آسمان  دانایی در مهــر عاطفه و قلم



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 14:28 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 



و در ادامه دلنوشته ام برای امام رضا (ع) عزیزم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 13:28 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


یادت هست گفته بودی :

بخند 

تا دنیا به روی تو بخندد...!

من می خندم

دنیا  پوزخند می زند

به تلخی لبخندهایم




تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 13:12 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)



دختر بودن یعنی یه دنیا شور

یه دنیا عشق و  احساس که نمیخوای فدای هر مدعی عشقی کنی

دختر بودن یعنی اولین مرد زندگیت بشه پــدر که مثل کوه با صلابت مردانه اش تو را در آغوش می گیره و آنگاه که دلت از دنیا پره محکم بغلت کنه و  آروم در گوشت بگه  نگاه کن تو توی آغوش منی دلت قرصه تا وقتی من و خدا رو داری و آروم موهاتو نوازش کنه و معصومانه تو آغوشش به خواب بری...


میلاد حضرت معصومه (س)

و


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com      روز دختر بر همه ی دخترای ناز بابایی مبارک     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 13:1 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 دختر بودن 

یعنی یک بغل آرزو

که تو  طوفان حادثه ها گم می شن



در ادامه عکس دختربچه های ناز

« زلفشِــه »




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 1:1 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی...
 
 خدای ناب دخترانه ها
 
عکس های فوق العاده زیبا از دختربچه ها


 و سلام بر  دختر که هویت بهار است بهاری که زایش مهــر است و تجلی گاه هنر خداوندی
 
آری با تو هستم ...
با تویی که  یک  دختری با همه ی ظرافت های دخترانه ات
با تـُن صدایی که باید بالاجبار  خاموش باشی تا دیگری نلغزد
با زیبایی صورتت که جز هنرمندی خالق در آن چیزی نمود ندارد اما خود را می پوشانی تا به جرم ناکرده محکوم نگردی اما نه میدانم که خود را می پوشانی تا جسمت را بازیچه ی خواهش این و آن ننمایی و چون دُری در نهانخانه ی صدف روح پاکت را سیطـره ی مهــر خداوندی قرار دهی تا جلوه گر نور باشی و آرامه ی جان
 
آری ...
من معنای بغض های شبانه ات را میدانم
من لرزش نگاهت را میفهمم
من سکوت بی هوایت را
گم شدن گاه بیگاهت را
همه ی این ها  را میفهمم
من یکی ام از جنس تو
به لطافت دستانت
به صلابت ایمانت
و  بغض دخترانه ات را شبها برای ماه بیقرار ترانه ترانه , غزل غزل  گره می گشایم
و  میخوانم نبض نگاهت را
تپش اشک و آهت را
میدانم با تمام ظرافت دخترانه ات غم چشیده ای
ظلم دیده ای
در این ورطه ی آهن و سنگ میان این آدم نماهای خودفروش زیسته ای
 و برای اثبات بودنت چه ها که نکشیده ای
میدانم  تو ناب ترین جوهـره ایی از زلال ترین آبشار  خدایی نه  آن ضعیفه ای که این مدعیان دروغین روشنفکری و تمدن بر پیشانی ات حک می نمایند
آری با تو هستم...
به دختر بودنت بناز که تو نازآفرین خدایی
و هر جا دلت لرزید از این نامـردی دنیا بدان فاطمه ای  (س) داری
بدان معصومه ای (س) داری
 
و بدان :
 
دختر بودن  یعنی یه دنیا شور
یه دنیا عشق و احساس که نمیخوای فدای هر مدعی عشقی کنی
 
دختر بودن یعنی اولین مرد زندگیت بشه پـــدر که مثل کوه با صلابت مردانه اش  تو رو در آغوش می گیره و آنگاه که دلت از دنیا پره محکم بغلت کنه و آروم در گوشت بگه نگاه کن تو توی آغوش منی  دلت قرص باشه تا وقتی من و خدا رو داری و آروم موهاتو نوازش کنه و معصومانه تو آغوش امنش به خواب هفت ساله ای بروی که شیرین ترین حس بودن توست در این عالم دهـر
در این تاریکی مغموم شهــر
پس به دختر بودنت بناز که سُلاله ی مهـری  و عشق برای خدا ,  برای پدر , برای  مادر ,  برای برادر , ....
 
 
و حــرف آخر  من که روح مشتــرک توست  :
 
 بمان و  مردانه دخترانگی کن
 
همین و بس...
 
 
 
آغاز دهــــه ی کرامت
 
روز میلاد کریمه اهل بیت ؛ حضرت معصومه(س)
 
 
 
و
 
روز دختر بر همه ی دخترای اهل قلم و مهــر و احساس بزرگ سرزمینم ایران و جهان لایتناهی ام مبارک
 
 
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com                                                                                          تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com   
 
 
 
 
به قلم بارونی : زِلفِشـِـــه ----- از ســری نوشته های بارونی امشب میلاد )


تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 | 23:41 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

« به نام خدای باران برف و بنفشــه »

10 جرعه بارون دلتنگی

 1★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

 

مــی بافم

یکی رو

یکی زیر

تنپوشِ دلتنگـــی را

.

.

.با سرانگشتِ احساست...

 

 2★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

 

لالایی کودکی ها

بروند به جهنم

.

.

این  چشم ها 

به خواب هفت ساله می روند

با نبض  نگاه تــو...

 3★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

حرف نه...

این غــــربتِ چشـــم ها

منظــومه ی عشق اند

.

.

آهسته مــرورم  کن

 4★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

 

سنگ  نه...

سکـــوت که کنی

ترک می خورد شیشــــه ی نازک احساسم

5 ★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

 نابارورترین ابــــر

آبستنِ بغض می شود

با  یک پلک بر هم زدن تو... 

6★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

 

گیســــوی بافتــــه ام

لحاف شانـــه ات ؛

.

.

تو فقط بیا به همآغـــــوشیِ مهتاب

در شبــــگـردیِ باران


7★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

دلتنگ  که می شوم

آسوده به خواب می روم

           در تنگای دل ِ " تنگ " تـــــو ...


8★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

دیگر مرا  حاجت به شعـر نیست

وقتی در شرقــــی  چشم سیاهت

.

.

طلوع می کنم به فجــر...

9★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

هجایِ باکـــره

در غربتِ چشمِ  تــو ؛

تضمین غـــزل  اند

.

.

با مطلع " عشـــــق " 

10★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

دنیـایِ من  تفسیر  سه واژه است

" من "

,

" تو "

,

" خدا "

در شب بی پروایـــی مهتاب

 

 ★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

از بارونی ترین احساسم  به آفتابی ترین نگاه بیقرارش .....

به اویی  که در بود و نبودش خاطــره ساز گشته ---

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم بارونیم : زِلفِشِــــه ---زیر این  شهریوری ترین نم نم باران برای شهریوری ترین  ترنم عشق و انسانیت و نبض آرامش - مهربون ترین و عزیزترین و همگیشگی ترین پدرم 



تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 1:12 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

« به نام خدای بارانِ برف و بنفشــه » 

 

 

 

باران که می بارد طراوتش ؛ جان تازه ای به روح خسته ام می بخشد و کویر تشنه ی عشقـــــم در پناه هق هقِ بارانیت سیراب می شود و زیر این نم نمِ باران در شهــریور خیال تو  لبریز حس بودن می گردم

حالیا این معجزه ی باران است آنگاه  که سکوتی نا آشنا بر کنج لبانم بنشسته و بیدار می شوم از خواب شیرین با تو بودن

و گوش می سپارم به سمفونی خوش باران که نوازشگــر گیسوی بافته ی من است در  ازدحام بودنت

انتظار و انتظار...

این انتظار توست که  تمام تیرگی های نبودنت را از پنجره ی غبارگرفته ی دلم  می زداید

طعم تلخ دلتنگی ام  , طعم تلخ این درد و بغض کهنه را به شیرینی حضور عاشقانه ات زیر این لطافت بارانِ برف و بنفشه می چشم و مست می ناب با تو بودن می گردم

 

آری امروز چه روزی ست ...؟!

چه حالی دارم من...

همین امروز در ماه قبل را بخاطر آور...یادت هست چگونه بر ما گذشت...؟!

نگاه کن

این نفسهای گاه و بیگاهم

این لرزش دستانم

این سردی گونه هایم

این سرخی چشمانم

همه خبر از نبودنت دارند

آری بیا

آمدنت معجزه باران است

.

.

.

تنها حواست به تپش های این دلِ بیقرار و این قلمِ بارانی من باشد

همین و بس.

ــــــــــ

به قلم بارونی : زِلفِشِــــه --- 6 / شهریور / 92

 

« شهریوری ترین ترنم خوش  باران »

 



تاريخ : سه شنبه پنجم شهریور 1392 | 21:52 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالـــی...
خدای رامِشــگر  دلها

تقدیم با یک دنیا مهــــر و یک بغل قاصدک برای زادروز نبض احساست ( استاد خوبی ها )



★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎★.¸¸.`*¸.¸¸.•*´`*•.¸‎
★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎★.¸¸.•*.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

به تــــو تقدیم می کنم ؛ یک بغل گلِ  سِپیــد
یک بغل شبنمِ عشق ؛که تو دستام می چِکید

به تـــو تقدیم می کنم ؛ گـُلِ بارون ؛ گـُلِ یاس
آسِمونی از دعــــا ؛ یه  سبد شور ِ و  احساس

به تـو تقدیم می کنم ؛ دلی ساده ؛ دلی پاک
دلی عاشق؛دلی خستـه؛حالا افتاده به خاک

یک نگاه شیشــــه ای از تو قاب پنجـــــــــره
یک صدا از تــهِ قلب ؛ از  بهـــارِ   حنجــــــــره

به تــــو تقدیم می کنم ؛ یک بغــل گـُلِ انــار
یک ترانه از نسیــم ؛ با یه عشــقِ بیشمـــار


آرزوی قــلــبِ من ؛ در کنــــــــارت بـــــودنه
روز میلادِ نگــــــات ؛  روز ِ  عاشــــق شدنه

" روزِ میلاد نگات ؛ روز ِ عاشِق شدنه "

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎★.¸¸.•¸¸.¸¸.•*´`*•.¸‎
★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎  ★.¸¸.•*¸.¸¸.•*´`*•.¸‎

 تقدیم به قلب پرمهــر  شاهکار عرصه ی غزلسرایی " استاد دلجوئی "
نازنین , گل همیشه بهار و هــُرم نفسهام و نبض اندیشه و احساس ...
میدانم ششمین روز از شهریور خیال من ؛ شهــریاری آرمان توست
آنسان که در  آغوش آسمان بهانه ی آمدن می گرفتی و من اما اینجا
بهانه ی یک نگاه  لبریز مهـــر و عاشقت را...

(((((((( زاد روز نبض احساستون رو هزاران بار تبریک میگم))))))))))))

امشب تولدتون رو تو جشن پایکوبی ماه و ستاره به نظاره می نشینم
 و بهترین آرزوهاتون رو از خدای خالق عشق میطلبم

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎★.¸¸.•.¸..¸.¸¸.•*´`*•.¸‎
★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎  ★.¸¸.•*´¸.¸¸.•*´`*•.¸‎


ــــــــــــــــــــ
به قلم بارونی : زِلفِشـــه


« زِلفِشـــه »



برچسب‌ها: عاشقانه ها

تاريخ : سه شنبه پنجم شهریور 1392 | 20:22 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


بعضی یک ها ....

تو را با تمام دلخستگی هایم می خواهم تا بیایی از جاده های بی عبور
تا بشوری دلمرگی احساس را در پاشوره ی پاییز
تو را می خواهمت چو زمین که تشنه ی بارش باران برف و بنفشه است
تو را می خواهمت در زمزمه ی خوش چلچله ها
تا نجوای خوش پرستو
تا آخرین کوچ اقاقی
تو را می خواهمت در شبگردی باران
در جشن پایکوبی ماه و ستاره
تو را می خواهمت تا غروب
تا شب
تا ستاره
تا مهتاب
تا نبض نگاهی دوباره
تو را می خواهمت تا بی انتهاترین جاده ی عشق
تا مرز خواهش
تا مرز گریه...


ــــــــــ
به قلم بارونی : زهرا


تقدیم با یه دنیا عشق و یک بغل قاصدک به همه ی وجودم
به هـُرم نفسهام
به عشقم م م م م م
به گل همیشه بهارم
استاد دلجوئی نازنینم
که نفسم به نفسهاش بنده
دوستون دارم به مهــر




تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 0:35 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی...





در  برهوت دِهشت انگیز ِ زمان


میان تنگنای  گورستانی مِـه  آلود


در شبمرگی زمین


تکه ابری در پس باورها


هوس باریدن دارد 


می روم


تا فصل رویش عشق 


تا موسِم  بارانِ برف و بنفشه


شاید


بهار


 معجزه ی " رفتن " باشد


رفتن


 و 


 رفتن...



ــــــــــــــــــ

به قلم بارونیم : « زلفِشــه »


برای  غربت چشمانی که دیگر نمی بیند معجزه ی رفتن را...



تاريخ : جمعه یکم شهریور 1392 | 20:37 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالی...




 " خَـــزر "

آبستنِ درد زایش است
در همپیالگی نُبوغ بشـــر

تا

پای آبله راهی شود

شاید

سمتِ " لـــوت "





پ . ن : برای خزری که فرجامی جز تشنگی ندارد

ــــــــــــــــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشــــه --- در حریم دلتنگی خــزر 



تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 2:45 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالی...


مـــــرا در آغوش بگیــر
ای هَجمه ی بی عبــور بادهایِ وحشی

ای غُــرش بی امان
بِفِشار گلوی گُـداخته ام را در یُـورش شبگیر زمان
 تا فصلِ پنجم ِ دلتنگی
تا مـرزِ  خواهش
در دو قدم مانده به بغضِ ماه
در شبی جانکاه
در آخرین نبض اقاقی
تا ترک خوردگی دانه ی  سُــرخِ  انار
در دلمــرگی  پاییــز

مـرا در آغوش بگیــر
فصل چیدن انگور زمان
در همآغوشیِ مـــرگ...

ـــــــــــــــــــ
قلم بارونیم : زِلفِشــه


ثبت شده با شماره ۱۷۱۳۱  در سایت ادبی فرهنگی ناب



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 4:4 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی...


(1)


دانی که چگونه گذشته ها ؛ گذشته ...؟!

با همه بود و نبود

با همه فراز و فرور

با این همه هنگامه و شور

از زمستانِ نگاهت

همه جاری ست

عَطـــرِ لبخندِ حضور...


(2)

دلم گرفته است

از این های و هوی

در این تابستانِ تلخِ غـــرور

از این کوچه های سردِ بی عبور

از این دلمرگی احساس

دلم گرفته است

گرفته ....
.
.
.
تنها کمی " هوس بهار " دارم

در این تابستان رخوت انگیز فراموشی...

ــــــــــــــــــ
پ . ن :

این گام ها

این صداها

هیـــس ...!

صدایم نزنید

شاید ؛  این بار  او باشد

آزادی دربند کشیده ی احساس ها ...

شاید...

همین و بس...

(( به قلم بارونی : زِلفِشـــه ))


ثبت شده با شماره ۱۷۰۳۹ در سایت ادبی فرهنگی ناب


برچسب‌ها: عطر لبخند حضور, هوس بهار

تاريخ : شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | 9:27 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

برای آن روزهایی که دلخوش ماندن بودم

می روم 

به دوردست ها

تا تو را چشیده باشم

با طعم دلتنگی چشمانم

 در این هجمه ی هجومِ بی باوری ها

می سپارم تو را به ذهن بی عبور بادهای وحشی

خودم را به تکه ابری که آبستن توست

 


ــــــــــــــــــــــ

به قلم بارونی : زِلفِشِــــه



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 | 9:26 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالــی...
تنها رفیق تنهایی هام
تنها مرهم همه دردام
 
 
**************

دلم گرفته ای خدا
منم ,  آهوی تنها
تو این برزخ , تو این ذنیا
که گرگ و گله بودنش تو ذات آدمهاست  خیلی مردی میخواد که گله ی  آهوی دل خودت  باشی
 
آره ... همه حرفم اینه
یه وقتایی که دلت گرفته , یه وقتایی که بغض داری , یه وقتایی که یه مشت حرف هم آرومت نمیکنه , یه وقتایی که تلخی  دردکشیدن رو نمیخوای به هر لذت زودگذر این دنیا بدی اونوقت  مرگ برات میشه شیرین تر از عسل
و حس دلتنگی برای خدا و اونی که زودتر از تو رفته تو آغوش امنش تمام وجودتو پر می کنه
لحظه لحظه ها رو می شماری تا مرگ لنگان لنگان از راه برسه و دستای کوچیک تو رو بگیره تو دستاش و همپاش قدم برداری تو جاده ی امن خدا
 
اونجا که نه دردی باشه و نه رنجی نه تبی باشه و نه سوزی
فقط تو باشی و خدا لای این ابرا ...
 
راستی مرگ هم ترس داره...؟!
.
.
.
.
.
.
.
یادمه یه بار خدا که اینو  ازم  پرسیده بود , گفتم : آره بعد از تو  از مرگ می ترسم  با تموم حسِ نابِ  شیرینش
 
آره می ترسم
.
.
.
.
.
می ترسم فقط بخاطر اشکهای مادرم.....
 
 
 
 
ــــــــــــــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِــه --- در تابستانی ترین فصل رخوت و درد ---



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 | 5:6 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالــی...


من بودم...تو بودی و باغی پُر ِ گل

من بودم ...تو بودی و  دنیاییِ  از حرف

من بودم ...تو بودی و رقص ِ پرنده

من بودم ...تو بودی و نم نمِ باران

من بودم ...تو بودی و یک حس مبهم

من بودم...تو بودی و یک خواب شیرین

من بودم ...تو بودی و باران شنید

من بودم ...تو بودی و برف رقصید

من بودم ...تو بودی و لرزش دستها

من بودم...تو بودی و  پیچِش  جاده

من بودم ...تو بودی و یک حرفِ گنگ

من بودم...تو بودی و  عشق ؛ شد  گم

من بودم ...تو بودی و لبهای ِ بسته

من بودم ...تو بودی و  نگاهِ  خسته

من بودم ...تو بودی و یک حس عاشقانه

من بودم...تو بودی  و  بغل بغل تـــرانه


ـــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم باررونیم : زِلفِشــه - زیر  این نم نم باران مردادی و احساس ملس آبانی


« زلفشـــه »



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 | 23:28 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی
خدای ساحل و دریا...


بمناسبت اولین سالگرد عروج دریایی سید حسین  عزیزم
تابستان92

( 1 )


هــــوای ســـرد
صـــدای مـــوج
شن های خیس
غروب است و
غریبی و غربت
من  و صخـــره
تو   و  دریــا
من و یک خواهش بوســـه
.
.
.
از لب ماهی مـــــرده




( 2 )

یکسال لنگــر انداخته ام
در ساحل چشمانت

.
.
.
بی عبور قایقی...

من
اینجا روی " ساحــل "

تو
آنجا روی موجِ بی باور " دریا "





( 3 )


دریــا هم که نباشد
بی بود " تـــو "
بی قایـــق
بی غریــق
بی ساحــل
.
.
.
غـــرق طوفانــم





ـــــــــــــــــ


به قلم بارونیم : زِلفِشـــه _ دو قدم مانده به بغض ماه - کنار غروب دریا - تابستان 92

این کوتاه ها مقدمه ای بود برای یادآوری تلخکامی دریا و ساحلش :

1- کوتاه اولی از زبانحال عاشق دریایی شده ای هست که بجای لغزیدن در گناه بی هوا لغزیده شد در موج بی باور دریا
 (( زاد روز دریایی شدنت مبارک ))

2- کوتاه دومی را به زبانحال همسرش قلم زدم

3- کوتاه سومی را هم به زبانحال یگانه خواهر او

« زلفشه »



تاريخ : پنجشنبه دهم مرداد 1392 | 23:42 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالـــی...



روزه ام را با نگـــاهــت بـــاز كـــــردم

با خيالت تا  سحـــر   پــــرواز كــــردم



غرق مستي ،غرق ايمانت شدم من

تاكه باران را به دل دمســـاز كـــردم



با خداي خود زدم من حرف هايــي

در شبي روشن ،چنين ،ابراز كردم



آسمان هم سفــــره ي افطاريم شد

راه خود را من به چشمت باز كــردم



عَرش ؛آن شب؛با زمين پيوندها خورد

تا حكايــــت ها من از آن راز  كـــردم



تا شروعي تازه از شعــــر تو باشم

از قنـــوت اين غـــزل آغــاز كـــردم



به قلم بارونیم : دو قدم مانده به بغض ماه - رمضان 92


ویرایش غزل قبلی ام

 « زِلفِشــه »


برچسب‌ها: غزل عارفانه ام, عَرش ؛ آن شب ؛ با زمین پیوندها خورد

  • علی شش
  • ریش